از خلاصه ی روز های انتظار که میدانم حوصله به خرج نمی دهی تا تمامی حرفهایم را بشنوی !
فقط این را میگویم :
دلتنگی ام آنقدر بزرگ شده است که اگر ببینی شاید نشناسی . . . !
.
.
کاش دفتر خاطراتم چراغ جادو بود تا هر وقت از سرِ دلتنگی به رویش دست میکشیدم تو از درونش با آرزوی من بیرون می آمدی !
.
.
می بینی هوای دلتنگیم را ؟ نسبت عجیبی دارد با زاویه ی نگاهم !
در دسترس چشمانم که باشی هوا خوب است
دور از دسترس نشو که باران می گیرد . . .
.
.
جقدر
خوب مبشد تو اوج دلتنگی که زانوتو بقل کردی و تکیه زدی به دیوار ، میومد
بالای سرت و سایه ش رو تنت نقش می بست ، همونی که دلیل دلتنگیته !
.
.
کفشهایم که جفت میشوند دلم هوای رفتن میکند ؛ چه کودکانه دل من تنگ میشود بی آنکه بدانم چه کسی دلتنگ من است !
.
.
دلتنگت می شوم و چشمانم را روی هم می گذارم بلکه یادت را فراموش کنم . . .
تو بگو دلکم مگر می شود یک دنیا را فراموش کرد ؟
